حالا نوبت توست
باران پاییزی
من را اندازه بگیر
کداممان ابر بیشتری داشتیم ؟!
الیسا واحدی
حالا نوبت توست
باران پاییزی
من را اندازه بگیر
کداممان ابر بیشتری داشتیم ؟!
الیسا واحدی
یادی کنیم از رادیو چهرازی، پادکست پاییز :)
و این آهنگ به شدت پاییزونه...
+ به لطف جناب زمستان، آهنگ بالایی رو توی بیان ببینید :)
فرزند عزیزم، دلبندکم سلام
نمیگویم دخترم، نمیگویم پسرم، تا اگر روزی گذرت افتاد به این نوشته ها، از من نرنجی یا فکر نکنی منتظرت نبوده ام. تو فرزند منی، پسر یا دختر فرقی نمیکند.
به تاریخ این نامه هنوز قدم در وجودم ننهاده ای و فقط در فکر و ذهنم هستی. مدتی ست که دارم خودم را برای مهمانی از وجودت آماده میکنم. اگر خلاصه بخواهی، رژیم گرفته ام، چک آپ کامل داده ام و دندان هایم را درست کرده ام. خوانده ام که چقدر حساس هستی در ماه های اول و به خودم گوشزد کرده ام که تو اولویت زندگیم هستی :)
از نظر جسمانی شاید تا یک ماه آینده آمادهِ آماده باشم اما از نظر فکری مدت هاست این فرآیند را در ذهن مجسم میکنم. صادقانه بگویم، بیرون آمدن از پوسته ی کنونی ام تا به قالب مادری درآیم هزار بارسخت تر از عوض کردن قالب مجردی به متاهلی بود و اکنون که خودم را میتوانم یک مادر تصور کنم، مسیر جدیدی پیش رویم باز شده، آماده کردن بقیه برای حضور تو. پدرت، مادر و پدربزرگت، دوستانم و... . پذیرفتن نقش های جدید برای آن ها هم شاید کمی زمان ببرد.
هنوز نیستی، اما دوستت دارم.
هم ذوق وجودت را دارم، هم ترس، ترس، ترس...
ترس های زیادی به ذهن و دلم هجوم می آورند اما هر بار فکر تو می تاراندشان. میدانم که وجودت را میخواهم و باید برای داشتنش، قوی و محکم باشم. تمام تلاشم را میکنم، باقیش با خدای توست. :)
+ کتابخانه ی من از کتابخانه مادر و پدرم بزرگتر شد. برای کتابخانه ات برنامه ها چیده ام :))
با عشق، مادرت :)
پ.ن: نوشتم که ثبت بشه، نوشتم که بمونه، نوشتم که یادم نره از چه مسیرهایی گذشتم... نوشتم که بعدا بخونیم و لبخند بیاد به لبمون :)
یه کسایی هستن توی بلاگستان، که یه علاقه خاصی دارم بهشون. یه جور حس صمیمیت که نمیدونم منشاش کجاست. ممکنه کامنت هم نذارم، یا تعداد کامنتام به انگشتای دست هم نرسه ولی انگار مدت هاست میشناسمشون...البته حساب دوستای جونی که خودشونم میدونن چقدر دوستشون دارم، جداست :)
تنها دلیل این که دلم نمیاد اینجا رو ببندم، همین شماهایید. ممنونم ازتون.
+ رستاک، ورژنِ خواننده ی ارکیده ست. حتی آهنگای چرتشم دوس دارم :)
دل کندن، فروختن، نداشتن، حس عجیبیه...
به جعبه خالی طلاها نگاه میکنم و دلم رو میذارم روی کفه ترازو. از کی تا حالا اینقدر دلبستگی هاش سنگین شده؟ از کی اینقدر ریشه دونده؟
جواب پس بده دلم...!
+ ببخشید که کم سر میزنم، ببخشید که کم حرف میزنم. این روزا یه جوریم که نمیدونم چجوریه :)