دقت کردین بعضی از روزها چطور همه چیز خیلی خوب پشت سرهم ردیف میشن؟ امروز برای من یکی از اون روزها بود.
صبح با این که یکم دیر بیدار شدم بدون این که نیاز باشه حرص بخورم و تند تند راه برم، به موقع رسیدم به کلاس خط. توی راه فهمیدم نتایج آزمون خط اومده به همسری خبر دادم و ...بله! "عالی" رو قبول شدن، کلی شارژ شدم. استاد خطم یه عالمه اشکال گرفت که همونجا نشستم تصحیح کردم و در نهایت راضی شد. کلاسم رو تمدید کردم و با وجود این که عجله داشتم، با آرامش اومدم خونه. وقت کم داشتم واسه کشیدن دوتا چهره و نگران نهار بودم، که مامان زنگ زد. میادش اینجا و نهارم میاره. خوشحال بودم هم از دیدن مامان، هم آزاد شدن وقتم از نهار. چهره اولی خیلی خوب در اومد، تصورشم نمیکردم! سر موهای دومی بودم که مامان رسید. بعد از نهار و یکم کار کردن، چهره دومی هم تموم شد. تا کلاس نقاشی ۳ ساعت وقت داشتم و این یعنی میتونسم برم استخر. توی استخر رکورد خودم رو زدم یعنی 8 بار 4 تا عرض کرال سینه پشت سرهم رفتم. موهای آبی حس کول بودن میده بهم از بس همه نگاه میکنن :)). ماشین دستم نبود و از دیروز فکری بودم چطور برم کلاس نقاشی، که مامان گفت بعد از استخر میخواد بره فلان خیابون، یعنی دقیقا محل کلاس من! سر وقت رسیدم. توی کلاس محو درسِ آبرنگِ استاد به یکی از بچه ها شده بودم، خدایا چقدر قشنگه این هنر تصویر و رنگ و خط! کلی درس جدید گرفتم، خوشحالم استاد یادش نمیره چه چیزایی رو بهم نگفته و این که اصلا براش مهم نیست 20 جلسه ام تموم شده و داره ادامه میده :)) بعدش قرار بود برم رادیولوژی که آدرس دقیقی نداشتم ازش. اول خودمو یه آبمیوه و کیک رژیمی مهمون کردم و بعد پیاده راه افتادم، یه رادیولوژی پیدا کردم. طرف قرارداد بود؟! باورم نمیشه... از روی لیست و آدرسم میخواستم این رادیولوژی رو پیدا کنم نمیتونسم! سه سوته کارم تموم شد. یه دختربچه ناز و گوگولی اومده بود عکس از دندونش بگیره و برعکس همه ی همسن و سالاش خیلی هم با علاقه اجازه داد کارشو انجام بدن، کلی ذوقشو کردم. میخواستم برم ایستگاه اتوبوس اون طرفِ خیابون، که یه پسربچه اومد پیشم: "خاله، گرسنه امه. میشه یه چیزی برام بگیری بخورم؟" اشاره به سوپر مارکت اون طرف خیابون. بهش نگاه کردم و گفتم باشه :) دوباره گفت " میشه از خیابون هم ردم کنی؟" گفتم: چشم. باهم رفتیم یه بسته شکلات فانتزی انتخاب کرد و یه دونه چیپس. بعد گفت شما حساب کن من بیرون می ایستم. یه لحظه شک کردم! بسته شکلات رو گذاشتم سرجاش و در عوض یه بسته بیسکوییت برداشتم. حساب کردم و بهش دادم. با هم رفتیم اون سمت خیابون، با چشمام دنبالش کردم، رفت نشست کنار یه پیرمردی که جوراب دستفروشی میکرد، از شَکم پشیمون شدم... سوار اتوبوسی شدم که شلوغِ شلوغ بود. من ولی پر از حس خوب بودم، جامو دادم به خانومی که بالای سرم ایستاده بود. تا رسیدن به خونه ستاره های روشن وبلاگ رو خوندم و در آخر حس ختام امروز! شام آماده بود توی یخچال، جای همتون خالی :)
+خیلی طولانی شد و حوصله تون سرمیره وگرنه جزئیات خیلی ریز دیگه ای هم داشت که الان از فکر کردن بهشون کیف میکنم :)
++ الحمدلله بابت امروز. ایشالا همه روزاتون، آسون و جاری باشه :)
بعدانوشت: خودتون خواستید دیگه :دی اون سبزا اضافاتن :)
+ به همه ی اونا اضافه کنید:
مامان تیشرت و کافی میکس محبوب برام خریده بود.
امروز سه تا هدیه مجازی گرفتم که خیلی خیلی بهم چسبید. ممنون از هر سه دوست عزیز :)
++ الان که مرور میکنم، باورم نمیشه این همه پتانسیلِ مثبت یه روز داشته! بازم شکر :)