روزهای رنگی ارکیده

روزهای رنگی ارکیده

دائما یکسان نباشد حال دوران...غم مخور! :)

بایگانی

چی باعث میشه به بچه ها بگن معصوم...؟ شاید بلد نباشن خودشونو پشت نقاب های مختلف قایم کنن اما معصوم، نه...

بدجنسی میکنن، دروغ میگن، با هم دعوا میکنن اگه هم زورشون برسه طرف رو داغون میکنن.

معصومن؟ مطلقا نه!  فقط به معنای کامل انسان هستن و اینو نشون میدن، تمایلات فطری انسان رو بدون سیاست خاصی به نمایش میذارن. 

بدترین دوران عمر من برمیگرده به پیش دبستانی، دورانی که هر روزش رنج مضاعفی بود...به خاطر هم سرویسی ها، هم مهدی ها و به ظاهر دوستان...! میدونی، بد جنسی واقعی رو من اون وقتا بود که درک کردم.

هرچی میگذره به این واقعیت بیشتر ایمان میارم که سخت ترین و پیچیده ترین کار دنیا، تربیت یه انسان و بزرگ کردن یه بچه است. روزی هزار بار دلم میخواد ازبار این مسئولیت شونه خالی کنم.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۲۳:۲۹
ارکیده ‌‌‌‌

برای عوض کردن دنیا

نیازی به خواندن روزنامه های سیاسی نیست

نیازی به تغییر رئیس جمهور و هیات دولت نیست

و نیازی به تجمعات بیش از دو نفر نیست


گاهی

تنها دو نفر می توانند

تمام دنیا را مثل یک حبه قند

در فنجانی چای بهم بزنند.


لیلا کردبچه

۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۵ ، ۱۲:۴۸
ارکیده ‌‌‌‌

من و دفترچه های رنگیم، همین حالا یهویی :))

بلاخره تابستون عزیز واسه من شروع شد، روزهای خیلی باحال، سلام!

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۰۵
ارکیده ‌‌‌‌

گاهی فکر می کنم آدم های تنها برای این کنار پنجره می نشینند که راحت تر می توانند از تنهایی خود فرار کنند. آدم می تواند خودش را به تماشای بیرون مشغول کند و وانمود کند که کوچکترین دغدغه ای از تنهایی اش ندارد. یک قوطی سیگار و فنجانی قهوه و اغلب روزنامه ای همه صحنه را کامل می کند.

روزی که هزاربار عاشق شدم- روح انگیز شریفیان

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۰۹
ارکیده ‌‌‌‌

هوا همان است که وقتی تو هستی، می کشانم توی سینه ام

هوا همان است که وقتی نباشی، کم می آید.. 

شماره شماره بند است نفس هایم به بودنت...ای زیبای من...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۴۳
ارکیده ‌‌‌‌

هنوز هم سن آدم ها را با سال 73 میسنجم، هفتاد و اندی باشد، توی ذهنم خیلی کوچکتر است. یادم رفته توی 22 سالگی افتاده ام...همش یادم می رود، باید به خودم یادآوری کنم دیگر بچه نیستی، نوجوانی ها تمام شد. سی واحد باقی مانده مثل برق و باد میگذرد. برنامه میریزم برای ارشد یا کار یا خانه داری و یادم میرود...

گذشته، مبهم با صفحاتی رنگ و رو رفته هرزگاهی جلوی چشمم می آید. یادت هست خانم فروتن چقدر برادران کارامازوف را دوست داشت؟ یادت هست خوشی های مدرسه، خنده ها، بیخیالی هایش را...؟ یادم می آید اما همه مبهم و قابل تردیداند. همه ی ما عوض شده ایم. دارد یک سال می شود که از حرف زدن با زهرا ناامید شده ام. خوشی های گذشته، غم هایش، فکرهایم همه عوض شده اند، تنها یک چیز ثابت مانده، دندان هایم که هنوز هم مثل قبل چند ماه یک بار به دندان پزشکی می کشاندم.

نمیدانم باید به چه چیز وفادار باشم، گذشته، عادات، دوستان... میدانم که نمیشود، زندگی اجازه نمی دهد. مثل فرمت کردن گوشی قبلی برای سپردن به صاحب جدیدش، غمگینم. غمگین از پاک کردن همه پیامک ها، عکس ها، خاطره ها و آدم ها از ذهن روزهایم. بعد از هر خداحافظی بغض میکنم، به جاده ی پیش رو نگاه میکنم و به هرآنچه که باید از آن گذشت...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۲۸
ارکیده ‌‌‌‌

-دوستت دارم

-چیزی گفتی؟

-هیچی، میگم دستت نخوره به اینا

-نه، حواسم هست

-الان این وسیله ها رو از جلو راه بر میدارم که خلوت بشه

-منم دوستت دارم

-ها ؟!!

-هیچی میگم حواست باشه دست خودت هم نخوره بهشون

-منم

-تو هم چی؟

-منم حواسم هست.

از اینجا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۵ ، ۱۰:۴۲
ارکیده ‌‌‌‌

1.اینگونه که تو دستانم را رها کردی؛

یا نمی دانی سقوط چیست!

یا نمی دانی چقدر بالا آمده ایم / روزبه معین

 

2.اتفاق افتاد.

مثل اشکی که چند سال

منتظر افتادنش باشی.

نه بارانی

نه ایستگاهی

نه حتی موسیقی آرامی

روی سکانس خداحافظیِ مان...!

عشق ما

اسب آبی غمگینی بود؛

که هیچ کس

روی بردش شرط نمی بست.... / حامد ابراهیم پور

 

 

3.وقتی میگوییم: "دور "

دور از کجا؟

هرکس باید

یک نفر را داشته باشد

تا فاصله ها را

با او بسنجد...! / حسین آذری

 

4.هرچه

بیشتر فکر می کنم

کمتر به یاد می آورم

خودم را

پیش از عاشقت بودن !

الان دقیقا کیستم؟

ته مانده ای از خودم

 یا تمام تو.../ یغما گلرویی

 

5.میروم از برت ای یار

و ندانم زینجا

بکجا ؟

با چه قدم ؟

با چه نشان ؟

باید رفت / علی اشتری

 

6.آیی و ... بگذری به من و... باز ننگری

ای جانِ من فدای تو

این نیز بگذرد.../ فخرالدین عراقی

 

7.ضیافت امشب یعنی

دستانم را صرف فعل "گرفتن" کنی

تا آغوشم

دوباره به حق دار برسد / حمیدرضا هندی

 

8. وقت خواب است

و دلم پیش تو سرگردان است

شب بخیر ای نفست

شرح پریشانی من...! /ناصر حامدی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۱۴
ارکیده ‌‌‌‌

چشم هامو که میبندم، اشک های گرم راه خودشونو پیدا میکنن. چند روز، پی فرصت بودند...پیدا نشد...

دلم یه دوست قدیمی می خواد، یه دوست قدیمی که وقت داشته باشه، که برام خاطرات گذشته رو مرور کنه و نشونی از من بده...خودمو نمی شناسم. خیلی وقته درگیر تغییرم و هر روز، یه آدم جدیدتر نسبت به دیروز...قبلا وقتی دلم میگرفت، حالم بد میشد راهشو بلد بودم. شعر میخوندم، لایت گوش میدادم و چند ساعت تنهایی و خلوت همه چیز رو حل می کرد، اما حالا...

یکی بیاد این راز رو برای من کشف کنه. چرا حالم خوب نیس؟ چرا این اشک ها دنبال فرصت اند؟ چرا دلم مثل قبل نیست؟ چرا خوشحالیام کوچیک کوچیک نیس؟ خنده هام از ته ته دل...

تغییر همیشه خوب نیست...مخصوصا اگه خودخواسته نباشه... هیچ کس این مهمون ِهمیشگی رو دعوت نکرده بود...

دلم تنگه برای هر چیزی که گذشته...


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۲۹
ارکیده ‌‌‌‌

اولین بار تو را در ته فنجان دیدم
فالِ من بودی و چون ماه، درخشان دیدم

بعد یک عمر که طی گشته به دلتنگی ها 
گوئیا آنچه دلم خواسته بود آن دیدم

کافه و پنجره ای باز و نسیمی دلچسب 
در خیالم سرِ زلفِ تو پریشان دیدم

موج میزد نگهت بر دلم از سمتِ افق
چشم های تو چو دریای خروشان دیدم

می تراوید ز اجزاء وجودم همه شعر
قهوه ی چشمِ تو را مست و غزلخوان دیدم

بودی اندر کف و گویی که جهان از من بود
خویش را پیشِ تو سرگشته و حیران دیدم

آمدی پای نهادی به کویرِ دلِ من
و به یُمنِ قَدمت بارشِ باران دیدم

تو همان نقطه ی اوجِ همه آمالِ منی
که بسی در پیِ تو، من غم دوران دیدم

تو به هر بیتِ دلم شاه نشینِ غزلی
که تو را مطلعِ هر شعر، به دیوان دیدم

دل به دریا زده ام، باش و مگو از رفتن
که پی ساحلِ تو، هجمه ی طوفان دیدم

مهدی امیری

پ.ن:تو همان نقطه ی اوج همه آمال منی، لیله ارغائب، چه آرزو کنم غیر از تو ...؟ :)

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۲۶
ارکیده ‌‌‌‌