روزهای رنگی ارکیده

روزهای رنگی ارکیده

دائما یکسان نباشد حال دوران...غم مخور! :)

بایگانی

قبل ترها که دلتنگ می شدم، به دنبال دلیل می گشتم در دوستت دارم ها، فکر میکردم همه اش زیر سر تنهایی ست. اما هنوز هم می شود که دلم کوچک شود، تنگِ تنگ...

فکر میکنم تمام عمر اشتباه کرده ام؛ این خاصیت دل است که تازه باشد یا زنگار گرفته، گرفته باشد یا گسترده. باید به او فرصت داد تا در خلوت، خودش را نو کند. باید بارش را سبک کرد تا بتواند بال بگیرد، پرواز کند تا اوج ِاوج...

فراغتی می خواهم برای خواندن دلچسب یک کتاب، وبگردی های دلنشین، شعرهای روح انگیز و موسیقی های تکرارنشدنی. فراغتی میخوام که نو شوم...


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۸
ارکیده ‌‌‌‌

یه خونه صمیمی...

We made it…

خیلی عالی شد! عالی تر از اون که فکرشو میکردیم... امروز نرفتم دانشگاه که تا ساعت 9و نیم بخوابم، وسط هال دراز بکشم و فکر کنم، همه ی اینا مال ماست... آرزوهای ما... سلیقه ی مشرکمون... چیزهایی که بهشون عشق میورزیم و با دیدنشون ذوق می کنیم... آره، اینه خونه ی ما...!

هیجان انگیز ترین قسمت خونه هنوز مونده...اتاق کار...! واسش نقشه ها دارم.... یه کتابخونه معرکه...یه میز تحریر دونفره، پر از قاب های نقاشی قشنگ، فرشش عالیه، گل هاش انگار هر لحظه ذوق بیرون اومدن و رویایی کردن دنیا رو دارن، من همیشه  کمکشون میکنم تا بلند بشن، قد بکشن و آسمونی شدن رو نشونمون بدن...

پنجره های عزیزم رو به درخت های حیاط باز میشن، پرده ها قشنگ ترین جز اتاقن، با گل های کرم و قهوه ای که توی مغازه، اصلا فکرشو نمیکردم چنین زیبایی خیره کننده ای داشته باشن...نباید بقیه وسایل حسادت کنن که پرده های گل گلی م رو از همه چیز بیشتر دوست دارم!

 

پ.ن: اولین نوشته ی بعد از عروسی...

پ.ن: دلم میخواد توی یه وبلاگ دیگه، شروع کنم به این طور نوشتن....


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۱۵
ارکیده ‌‌‌‌

ریشه ی تمام قهرها مبتنی بر خطایی است که می تواند مطرح شود، جواب بگیرد و بلافاصله از بین برود، ولی در دل طرف توهین شده نشست می کند بعدها بروز دردناک تری می یابد. تاخیر در حل وفصل بلافاصله ی اختلاف ها، بلافاصله بعد از وقوع آنها، به عقده ی تلخی تبدیل می شود...

 

آلن دوباتن

 جستارهایی در باب عشق

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۱۵
ارکیده ‌‌‌‌

محمد! می شود که همین باشی، همین قدر آگاه و فهیم؛ اما اینقدر تلخ نباشی؟ می شود به راه خود بروی و در این راه، سنگ به سوی آنها که به راه تو نمی آیند، نپرانی، و قلب هایشان را به درد نیاوری؟

میدانی پسرم؟ می شود حرفی خلاف آنچه همگان- به غلط- می گویند گفت؛ اما آنگونه به ملاطفت گفت که همگان بپذیرند و تحقیر نشوند، نه آن که همگان برانگیخته شوند و به مقابله برخیزند.


برشی از کتاب "مردی در تبعید ابدی" نوشته نادر ابراهیمی

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۲۷
ارکیده ‌‌‌‌

میگن یکی از آثار تقوا، فرقانه؛  عنایتی که با اون میشه حق و باطل رو از هم تشخیص داد...

هر چه میکشم از این بی تقوایی ست...


۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۳
ارکیده ‌‌‌‌

کی میتونه بگه چی درسته چی غلط، وقتی حکم دقیقی برای یک مساله وجود نداره...

یادش بخیر قبلنا، دنیا کوچیکتر از این حرفا بود. یه  صحبت کلی از پدر و مادر و یا چند ساعت فکر مدام قضیه رو حل می کرد...همه چیز مشخص و معلوم بود. درست یا غلط...حق یا باطل...

اما الان، کجا ایستادیم؟ 

کی میتونه بگه...؟ کی قبول میکنه...؟

از خودم حسابی نا امید شدم...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۰
ارکیده ‌‌‌‌

1.

دل‌م می‌خواهد

حمله کنی

ناگهان

و من

هیروشیمای تو باشم

با خاک یکسان ...

اینجا

2.

حکایتِ بارانِ بی امان است

این گونه که من

دوستت می‌دارم ...

 

شوریده وار و پریشان باریدن

بر خزه ها و خیزاب‌ها

به بی‌راهه و راه‌ها تاختن

بی‌تاب ٬ بی‌قرار

دریایی جستن

و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن

و تو را به یاد آوردن

 

حکایت بارانی بی‌قرار است

این گونه که من دوستت می‌دارم ...

شمس لنگرودی

3.

بهترین

قسمتش این بود

که پرده ها را کشیدم

و زنگ در را با پارچه‌ های کهنه پوشاندم

تلفن را توی یخچال گذاشتم

و سه روز تمام

در تخت خواب ماندم

و بهتر از همه این بود

که کسی اصلا

دلش برایم تنگ نشد!

هیچ کس...

چارلز بوکوفسکی

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۱۹
ارکیده ‌‌‌‌

از بس فیلم دیدم این چند روزه، احساس پوچی می کنم...

wall-e...minions....سریال 25 قسمتی کره ای برای بار چندم!

چرا وقتی بی حوصله میشم نمیتونم کتاب بخونم؟

فکر کن! الان دوسه تا رمان تموم کرده بودم... :(

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۱۳
ارکیده ‌‌‌‌

مقایسه ی خوب و جالبی بود به نظرم، 

به عنوان یک پیشنهاد برای تابستون دل انگیز :)

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۲۵
ارکیده ‌‌‌‌
کم شد از ازدحام افکار
کلاف سردرگم حس های بد، ازنجار و بغض را جمع کردم به زحمت
بغل زدم حرف های سنگین را که کسی غیر از خودم نمی فهمد
چطور بگویم، توی این نگاه خیره به زمین چه میگذرد؟ چطور سوالت را بی جواب نگذارم وقتی ساعت ها از خودم میپرسم و جوابی نمی یابم. 
میخواهی بدانی؟ خراب... خراب...
یک شب تمام، شبیه سازی میکردم خودم را در آن موقعیت، مجبور شدم به تصوراتی که خیلی فاصله دارد با ما. نتیجه؟ گیج تر از قبل...احساسات جریحه دار شده، قطار افکار بی رحم، عصبی، ناراحت و بغض سنگین.
اما آخر گلوله ی بعضی حرف ها باید شکلیک شود، خوراک سمی را باید بالا آورد وگرنه مسموم میکند روزهایت را، میکشد تا قلبت....
کجایی که برایت بگویم و خلاص کنم خودم از این همه زحمت فکری...
من فقط تو را نیاز دارم
۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۰:۳۰
ارکیده ‌‌‌‌