باید دوباره شروع کرد.
به سعیش می ارزه...
پ.ن: خودم هستم و چند مخاطب که به تعداد انگشتای دست هم نمی رسه... اینه که بیخیالِ رسمیتِ وبلاگ نویسی...
پ.ن:پیشنهاد: ای دل قلاش... محسن چاوشی
باید دوباره شروع کرد.
به سعیش می ارزه...
پ.ن: خودم هستم و چند مخاطب که به تعداد انگشتای دست هم نمی رسه... اینه که بیخیالِ رسمیتِ وبلاگ نویسی...
پ.ن:پیشنهاد: ای دل قلاش... محسن چاوشی
گم شده در من، حجم نامرئی حوصله. گشتم لابلای کتاب ها، بین مداد رنگی ها، چسب های رنگی رنگی و لوازم التحریر شیک... میلم نکشید به دفترچه های خوشگل، به دستبند های مهره ای. نه قهوه حالم را خوب کرد نه چیپس نمکی. بحران جدی ست... نماز هایم همه رو به قضا، روزانه هایم تعطیل تا اطلاع ثانوی. آدم های توی اتوبوس زشت، مغرور و بد اخلاق. هوا، خشک و سرد، سوز دارد همیشه...
تو هم که نیستی، غیر از روز دوشنبه... بعضی وقت ها دلم میخواد بالا بیاورم همه ی برنامه های از پیش تعیین شده را...اصلا بگو ببینم مگر میشود خل بازی ها را زمان بندی کرد؟
نارحت نباش عزیزم...چیزی نیست. فقط کمی از حوصله هایم گم شده...
شده یک بار صبح را با خنده شروع کنی و شب را با گریه به پایان نبری؟
شده خنده هایت دوام داشته باشد و یا گریه هایت...؟
به چه دل خوش کرده ایم ما آدم ها...؟ چه چیزی ثبات دارد در این دنیای بی در و پیکر؟ در عین یقین، در زمان شهود، چنگ میکشد به دیوار ذهنم، شک... گاهی از خودم میپرسم، کی به این جا رسیدم، کی بزرگ شدم، کی قد کشیدم، کی ازدواج کردم...؟
من دیوانه ام؟ شاید. میدانی؟ هستم، همیشه بودم.
دیوانه ای که عشق می ورزد به گریه، به همان اندازه که به خنده. همان که زندگی را گاهی چنان ساده میگیرد که انگار هواست، گاهی هم خفت، سفت بر گردن. دیوانه ای که به سفتی یک ورق است، میخواهی مچاله اش کنی، بگو دلخورم، بگو از دستت ناراحتم دیوانه. خیس اشک می شود، آنقدر که...
آه چقدر زندگی حوصله می خواهد...
ایستاده ام در آستانه واپسین روزهای بیست و یک سالگی که فوت کنم روزهای دود شده را... که باز کنم فصلی نو، ورقی تازه از دفتر عمر...
حیرانم، کمی هم مضطرب. ذوق می آید در دست هایم، جاری می شود در افکارم. شیرینی روزهای دی را دوست دارم. سر ذوقم می آورد، خاطره ها را جارو میکشد. عطرش را می پراکند، طعمش را. ذوق و خیال پردازی های آن چنانی، کاغذ کادو و کیک و چاقو. عکس دسته جمعی، ژست بریدن و دود سیاه شمع. کادو هایی که خیلی فرق دارند با رویا ها...
دلم شور میزند مثل مادری بی طاقت راه می رود، دست هایش را به هم می مالد. تاب نشستن ندارد، بلند می شود. چشم هایش را از اینجا و آنجا می دزدد. نگران است...دل شوره دارد... میپرسد چه کرده ای؟ بیست و یک سال؟ شوخیت گرفته؟ میخواهی چه بکنی؟ به کجا برسی؟ مگر بچه بازی ست...سرسری گرفته ای و حواست نیست...
گاهی دلش گرم می شود به جرقه هایی کوچک، ایده هایی بکر، اراده هایی قوی و عشق...! خنده می دود توی صورتش، دوباره مادر نگران دلم کوچک می شود، بچه ی آن روز ها... لی لی می دود دور حوض! موهایش را خرگوشی میبندد و رویا می بافد. غرق آبی آسمان می شود و آرزو میکند یکی از آن ابر های سفید و تپل مال او باشد.
آرزو میکند بیست و دو سالگی مثل قبل ترهایش شیرین باشد، طلایی باشد. از ته دل آرزو می کند که رضایت او را داشته باشد...
1. خنده ات صبح روز تعطیل است، وسط روزهای پرکاری/ خنده ات چندثانیه مکث است، تا بفهمم که دوستم داری.../ علی نجاتی
2. می شه بازم بگی ترانه می خوام؟/ می شه بازم بگی برام بنویس؟/ می شه وقتی تبم چهل درجه س/ زیر گوشم بگی که چیزی نیس؟/ نقطه چین می کنی منو انگار/ نقطه چین می کنی که جا بزنی/ می شه این نقطه چین رو برداری/ اسم کوچیکمو صدا بزنی؟/ می شه یکبار بگی که دلتنگی/ آسمون یکبارم زمین بیادو/ وقتی می پرسم اون کیه که می خوای/ توی چشمام نگاه کنی بگی: تو... /دکتر علیرضا بندری
3. هرچیزی در جای ش زیباست...مثل تو در بغلم... /خوشبین هروی
4. آدم همیشه به خاطر نقطه ضعف هایش تو دردسر می افتد. مگس ها باید چیزهای چسبناک را خیلی دوست داشته باشند... شب پره ها ، شعله را و آدم ها عشق را ! /خزه، هربر لوپوریه
5. بازوانم دور تو باشند، میدانی چرا؟/ در صف سیاره ها شرح زحل شیرین تر است! / احمد پروین
6. پیراهنم پیراهنت را دوست دارد/ پیراهنم عطر تنت را دوست دارد /پیراهنم وقتی که می آیی سراغش /آغوشِ گرم و ایمنت را دوست دارد/ ایرج علی نژاد
فقط تاریکی می داند
ماه چقدر روشن است
فقط خاک می داند
دست های آب،چقدر مهربان.
معنی دقیق نان را
فقط آدم گرسنه می داند
فقط من می دانم
تو چقدر زیبایی!
رسول یونان