یکی از آرزوهام اینه
که رها شم از حرفای خاله خانباجی، این که کی چی گفت و چیکار کرد و چه غرضی داشت و داره. خسته شدم. با تمام وجودم خسته ام...این گره کور توی دلم نبود تا به دنیا اومدن پارسا و حرف و حدیثهای جاری! هشت ماه و نیم گذشته ازش و در ظاهر هیچ حرفی ازش نیست ولی توی دلِ من، این گره کور و کور و کورتر شده... از چشمم افتاد و خودم دارم تاوان از چشم افتادنش رو میدم، با نفرتی که ازش دارم حتی وقتی اسمش میاد!
دلم میخواد رها شم و توی بند حرف ها نباشم...نمیدونم میشه؟ کسی تجربه ای توی این زمینه داره؟
+ راستی سلام. مدتی نبودم...حالتون چطوره؟ :)
+یادتونه دو سال پیش حدودا، یه چالش عکس روزانه داشتم؟ چندماه هر روز از خودم عکس گرفتم و نتیجه الان شاهکار و عجیبه... ! این همه تغییر، توی دو سال! باورم نمیشه... دوباره شروعش کردم :)